چشمهای تو

به خانه می رسم. روی تخت دراز می کشم و به سقف خیره می شوم. آهنگی در گوشم پِلی می شود: هنوزم چشمای تو مث شبای پرستاره ست... هنوزم... 
و من به چشمهای تو در آخرین دیدارمان فکر می کنم که از پشت شیشه ی باران خورده ی اتوبوس نگاهم می کردی و من زیر باران دور شدنت را تماشا میکردم. هیچ حسی نداشتم؛ مثل روبرتو باجو وقتی آخرین پنالتیِ فینالِ جام جهانی را خراب کرد تا تیمش ببازد.

برای چالش جام جهانیِ چشمات
کسی من رو دعوت نکرد. خودم اومدم
دعوت می کنم از میم و ابوالفضل و گلاویژ و دیگران

۱

رستگاری در گرمای پنجاه درجه

از دور شعله ی­­ بیلَرهای وسطِ خلیج را می بینم. نور کشتی­های بزرگی که در دریا سرگردانند، و چراغِ فانوسِ بزرگِ وسطِ دریا. ساحل شبها آرام است. موج های کوچکی که ته مانده­ ی موج­های روز هستند نرسیده به ساحل محو می­شوند. با ابراهیم لب ساحل نشسته ام. یک ماه پیش زنگ زد، گفت کارش سخت است اما پولش خوب. نمی­دانستم برای چه آمده ­ام. برای پول نبود. می­خواستم برای مدتی از همه چیز  دور شوم، از دنیایی که مدتی ست ارضایم نمیکند؛ یک انزوای انتخابی. موج­ها نزدیک­تر می­شوند. ولی ما از جای­مان تکان نمی­خوریم. من اینجایم، در نقطه ­ای که اسمش را "صفر" گذاشته ­ام. نه بخاطر مختصات جغرافیایی ­اش، بخاطر مختصات روحی ­ام.

برنامه­ ی کاری ­مان مشخص است. از صبح تا عصر یک­سره زیر آفتابیم. کار من و ابراهیم از بقیه راحت ­تر است. گرمای هوا در صلات ظهر به بالای 55 درجه می­رسد. ابراهیم می­گوید اینها یک جور تزکیه نفس است، و می­ خندد. شب­ها هم کنار دریا تا صبح روز بعد، و چرخه تکرار می­شود، مثل زندانیان اردوگاههای کار اجباری. یاد فیلم پاپیون می ­افتم و تنهاییِ استیو مک­ کوئینِ تبعیدی در آن جزیره­ ی نفرین شده و جنگیدنش برای آزادی! می­گویند فاکنر "گور­ به­ گور" را در شب­هایی که از کار طاقت ­فرسا -در کوره­ ی آتشِ یک نیروگاه- برمی­گشته، نوشته است. اینجا اما مردانی هستند که تاریخ فراموششان کرده است و اسیر زندگیِ خیلی خیلی معمولی­ شان شده اند و تنها انتظارشان در زندگی برای حقوقِ آخر ماهشان است. من از اینکه سال­ها بعد تاریخ فراموشم کند می­ترسم. میخواهم فانوسِ دریاییِ بزرگی باشم، پر از نور. اینجا اما کِرم شب ­تابی بیش نیستم. رو به ابراهیم می­کنم: "ما چرا اینجاییم؟". موج­ها ساکت ­اند. اینجا کسی آرمانی ندارد. کسی فاکنر را نمی­ شناسد، و در خلوت خود به نوشتن "گور به ­گور" نمی ­اندیشد؛ جز من!

برمی­گردم...


۰

هجرت

وقت­هایی هست که آدم از همه چی خسته میشه، حتی از خودش. می­بینه هیچی نداره که بهش دل خوش کنه. چیزی برای از دست دادن نداره. آرزویی نداره.

بعضی وقت­ها باید بری. وقتی که می­بینی زندگیت داره یکنواخت میشه، وقتی که می­بینی داری به یه مرداب تبدیل میشی، وقتی می­بینی داری فراموش میشی، اون موقع­ست که باید بری تا وضعت عوض بشه. شاید رفتن نتونه تو رو به جایی برسونه، ولی نرفتن ممکنه تو رو برای همیشه به یه فسیل تبدیل کنه. پس باید هرچه زودتر بری تا فسیل نشی. شاید اگه بری وضعت از این رو به اون رو بشه. شاید اگه بری اوضاع بهتر بشه، زندگیت یکم بالا و پایین بشه و تو برای خودت آرزویی پیدا کنی، شاید


۳

adieu Phillip Roth



فیلیپ راث تا دو روز پیش برای من بزرگترین نویسنده زنده امریکایی بود؛ دیگر نیست.

راث را قبل از اینکه در دنیای ادبیات بشناسم، با فیلم The Human Stain (با بازی آنتونی هاپکینز و نیکول کیدمن) شناختم که اقتباس متوسطی بود از یکی از بهترین کتابهایش: ننگ بشری (ترجمه زهرا طراوتی، نشر نیماژ، بهترین رمانی بود که سال 96 خواندم). کتابهای فیلیپ راث همان اندازه امریکایی هستند که فیلم های وودی آلن و اسکورسیزی.

پ.ن: حوصله ام که سر جایش بیاید درباره مضمون تلخ و پوزخندی که در کتابهایش به american dream میزند، درباره کمتر شناخته شدنش در ایران (بخاطر مضمون آثارش و البته ترجمه های بدی که از او شده) خواهم نوشت.

۰

هیچ

ما همه به انتظار مسافر بودیم

تا بیاید

و گلِ سرخ بیاورد.

مسافر آمد

گلِ سرخ را به ما سپرد و رفت.

ما ندانستیم با گل سرخ چه کنیم.

گلِ سرخ پژمرد.

و ما دوباره نشستیم

به انتظار مسافری

و گلِ سرخ دیگری

۰

کودکی

کاش می­شد به روزهای کودکی برگشت

روزهایی که غمِ نان

حسرتِ گذرِ زمان

دغدغه تغییرِ جهان

و شکست عشقی و این چرت وپرتها نبود

۲ ۲

جاودانگی (۲)

Avicii هم مُرد. خواننده 28 ساله سوئدی که جسدش را در خانه اش پیدا کرده اند. حوصله خواندن جزئیات مرگش را ندارم. هیچ وقت طرفدار آثارش نبوده ام و فقط یکی دو آهنگ از او شنیده ام. ولی می دانم وقتِ مرگ 28 سال داشت. یعنی فقط یک سال بیشتر از من زندگی کرده. نمی دانم درباره کلوپ 27 چیزی شنیده اید یا نه. خواننده های معروف راکی که در 27 سالگی مرده اند؛ جیم موریسون، جیمی هندریکس، کورت کوبین و چند نفر دیگر که فقط 27 سال در این فاکین ورلد زندگی کرده اند و مُهر جاودانگی بر پیشانی شان خورده و رفته اند پی کارشان. سوء برداشت نشود؛ خواننده های راک الگوی من برای زندگی نیستند. ولی خب تا دلتان بخواهد از این اسمها در همه ی حوزه ها (سینما، ادبیات، علم، ورزش، سیاست و...) پیدا می شود؛ زندگی های کوتاه، نام های جاودانه
***
زندگی کوتاه است و هرچه زمان می گذرد فرصت ها ته می کشند. زمانی می رسد که تو دیگر نمی توانی بگویی جبران می کنم و زودتر از آنچه که فکرش را بکنی پیری سر می رسد و بعد از آن باید همرنگ شدن موها و دندانهایت را نظاره گر باشی و یادت برود قرص های تجویزی دکتر را خورده ای یا نه، یادت برود امروز چند شنبه است، یادت برود رویاهایت را کجای این جهان جا گذاشته ای
***
سرد بود، یکی از اولین شبهای خدمت در تهران. سرِ پست بودم که یک استوار آمد کنارم ایستاد. حرف زدیم تا زمان بگذرد و پست من تمام بشود. یک جمله از او همیشه در خاطرم مانده: "پژواکِ صدای ما در گذر زمان باقی می ماند" (دقیقا به همین شاعرانگی!). و این دور از ذهن ترین جمله ای بود که می شد در یک شب برفی از زبان یک استوار ارتشی شنید.
***
دوست دارم صدایی از من بماند. دوست دارم سالها بعد که برگشتم و به این مسیری که آمده ام نگاه انداختم، لبخند بزنم و به خود بگویم:"آفرین، می ارزید"

۱

پیشنهادهایی برای نمایشگاه کتاب

سال ۹۵ آخرین سالی بود که رفتم نمایشگاه کتاب تهران. دوران سربازی بود و هر روز ساعت دو بعد از ظهر که از لویزان "آزادمون" میکردن با مترو می رفتم شهر آفتاب. اولین بار بود که نمایشگاه کتاب اونجا برگزار میشد. به هر حال پارسال و احتمالا امسال از لذت نمایشگاه رفتن محرومم. برای اونهایی که میرن چندتا پیشنهاد دارم:
+ خانه ادریسی ها؛ غزاله علیزاده - یکی از دو سه رمان بزرگ ایرانی که خوندم. نمیدونم توی نمایشگاه کتاب گیرتون بیاد یا نه. اسم ناشرش رو هم بخاطر ندارم
+ هرس؛ نسیم مرعشی؛ نشر چشمه - رمان اولش (پاییز فصل آخر سال است) خالی از اشکال نبود ولی نثر شسته رفته ای داشت. هرس اما کتاب بهتریه. با تم جنگ
+ از میان شیشه از میان مه؛ علی خدایی؛ نشر چشمه - چاپ دوم این مجموعه داستان رو از نمایشگاه دو سال پیش خریدم. کتابی که چاپ اولش برمیگرده به ۲۵ سال پیش. پر از نوستالژی و زمان و حسرت و بارون
+ خانم دَلوِی، ویرجینیا وولف؛ ترجمه فرزانه طاهری؛ نشر نیلوفر - بهترین رمان وولف و یکی از برجسته ترین رمان های قرن بیستم
+ اتحادیه ابلهان؛ جان کندی تول؛ ترجمه پیمان خاکسار؛ نشر چشمه
+ هرگز رهایم مکن؛ کازوئو ایشی گورو؛ ترجمه مهدی غبرائی - چاپ اول این کتاب را حدود ۹ سال پیش خواندم. چاپ دوم بعد از مدتها ممنوعیت بی دلیل وارد بازار شده و اگه رفتید نمایشگاه کتاب و گذرتون به غرفه نشر افق افتاد حتما بخرید. اگر هم پیدا نکردید اشکال نداره، هر کدوم از کتابهای ایشی گورو رو که گیرتون اومد بخرید. فقط خواهشا ترجمه سهیل سُمی نباشه، افتضاحه. بازمانده روز (ترجمه نجف دریابندری) و غول مدفون (ترجمه غبرائی) پیشنهادهای بعدی از ایشی گوروئه
+ مادام بواری؛ گوستاو فلوبر؛ ترجمه مهدی سحابی؛ نشر مرکز - نیاز به توضیح نداره. فقط با همین ترجمه
+ گور به گور؛ ویلیام فاکنر؛ ترجمه نجف دریابندری؛ نشر چشمه - کتاب محبوبم از نویسنده ی محبوبم که مترجم محبوبم ترجمه کرده و ناشر محبوبم لطف کرده و چاپش کرده
+ مرشد و مارگریتا؛ میخاییل بولگاکف؛ ترجمه عباس میلانی؛ نشر نو - خلاصه ی همه ادبیات روس قرن بیستم. سه روایت موازی و نمادین درباره شیطان و مسیح و ... کلمه ی شاهکار کمه در توصیف این رمان
+ شاگرد قصاب؛ پاتریک مک کیب؛ پیمان خاکسار؛ نشر چشمه - همیشه بین کتابهای معروف، یه کتاب که حتی اسمشم به گوشت نخورده و انتظاری ازش نداری یهو میشه یکی از کتابای محبوبت
+ آنک نام گل؛ امبرتو اکو؛ ترجمه رضا علیزاده؛ نشر روزنه - رمان های قطور، امبرتو اکو، نشانه شناسی، مسیحیت در قرون وسطی. اگر مثل من به هر چهارتای اینها علاقه دارید به شدت پیشنهاد میشه (از الان بگم قیمتش حدود۵۰ هزار تومانه)
+ نام من سرخ؛ اورهان پاموک؛ ترجمه عین له قریب؛ نشر چشمه - کتابی که تقریبا هر فصلش یه راوی داره، درباره چند نقاش در زمان عثمانی که یکی از اونها کشته میشه و...

خب، شد دوازده تا پیشنهاد. کلی اسم هم از قلم افتاد. این پیشنهادا با این فرض داده شده که شما ناطور دشت و بار هستی و سمفونی مردگان و جزء از کل و جای خالی سلوچ و ... کلی کتاب دیگه رو خونده باشید :)



۴

راننده تاکسی

در یکی از بی حوصله ترین روزهای عمرم سوار تاکسی شدم. راننده که داشت با مردی که روی صندلی جلو نشسته بود درباره گرانی دلار و شرایط ناخوش زندگی صحبت می کرد، یک لحظه برگشت و از من پرسید: "آقا اشکالی ندارد من یک لحظه اینجا بایستم؟"

شناختمش، خودِ خودش بود. توماج. ایستاد رفت چیزی خرید و برگشت. گفتم: شما آقای ر... نیستید؟" لبخندی زد و گفت: "خودم هستم ولی به جا نیاوردم". گفتم: "دقیقا ده سال پیش شما همه ی فیلمها و کتابهایتان را روبروی اداره مالیات قدیم حراج کرده بودید. من پیش دانشگاهی بودم و پول برای خریدن کتاب "فرهنگ فیلمهای سینما"ی بهزاد رحیمیان نداشتم. فردای آن روز که پول آوردم شما گفتید از فروش آن کتاب منصرف شده اید." خنده ی بلندی کرد. از این که این قدر دقیق و با جزئیات آن روز را یادم مانده تعجب کرد. از این که در خاطرش مانده بودم تعجب کرد. گفتم: "من هیچ وقت اسم و چهره دیگران را فراموش نمی کنم." حتی اسم فیلم هایی را که به من معرفی کرده بود گفتم. مسافر جلویی را که پیاده کرد، رو به من کرد و گفت اگر عجله ای نداری بیا جلو بنشین بریم یه دوری بزنیم. انگار بعد از سالها یک رفیق قدیمی را پیدا کرده باشد و بخواهد ناگفته های این چند سال را برایش بگوید. انگار منتظر بود کسی پیدا بشود تا باز با او بحث سینما و کتاب بکند. گفت میخواست از ایران برود و پیِ سینما را بگیرد تا بشود مثل اسکورسیزی. اما نشد و نرفت، ماند و ازدواج کرد و بچه دار شد و شده بود راننده تاکسی اما نه مثل رابرت دنیرو. هر دو خندیدیم. پرسید چکار می کنی؟ گفتم: هیچ. هر دو free بودیم. سیگاری آتش زد. یاد لنیِ "خداحافظ گاری کوپر" افتادم. از کجا رسیدیم به کجا. حرف زدیم. بیشتر درباره سینما و کمتر درباره زندگی. باید برویم و برگردیم به real world. من دنبال کارهایم و او دنبال مسافرهایش. قبل شماره ام را گرفت. فردایش زنگ زد و آدرسم را خواست. کتاب "فرهنگ فیلم های سینما" را برایم  آورد. گفت حالا شاید ارزشش بیشتر باشد. گفتم: "صد درصد". و کتاب "نام من سرخ" پاموک را به او هدیه دادم. گفت: همه ما یک روزی کم می آوریم، اینجا نمیشود مثل اسکورسیزی بشوی"

می رود و من به سرنوشت هردویمان فکر می کنم. به او که ده سال پیش همه کتابها و فیلمهایش را حراج کرده بود، به گذشته ی خودم، نوجوان هفده ساله ای که همه ی پولهایش را می داد برای کتاب و فیلم و دنبال "کشف" بود و به این روزها، که چقدر با آن نوجوان هفده ساله فاصله دارم.


پ.ن: راننده تاکسی (1976) اسم فیلمی است به کارگردانی مارتین اسکورسیزی و بازی رابرت دنیرو

۴

جاودانگی

اینکه الان استخوان های کافکا به پشمِ آلتِ تناسلیِ یک بزِ کوهیِ آفریقایی تبدیل شده مرا دچار تردید بزرگی میکند که واقعا ما برای چه داریم زندگی میکنیم؟ در ابتدای 27 سالگی به سر میبرم و به شدت احساس لوزری میکنم، چرا؟ چون هنوز نمیدانم کجای این دنیا ایستاده ام و اصلا بعدها که موریانه ها مرا خوردند چه فایده ای دارد که آیندگان مرا بشناسند یا نه؟ زندگی کافکا سراسر رنج و عذاب بود و در چهل سالگی از سِل مُرد. خب پس چه اهمیتی دارد که من 90 سال بعد "آمریکا"ی او را بخوانم و به نبوغش غبطه بخورم؟ (مطمئنا کافکا از من انتظار خواندن فاتحه و دعا برای شادی روحش را ندارد). چند سال پیش متنی را از آیدین آغداشلو در چلچراغ خواندم درباره مرگ با این مضمون که چه خرگوش باشیم چه لاکپشت، مرگ می آید و کار همه ی ما را یکسره می کند. پس این همه کتابی که خواندم، این همه فیلمی که دیدم کدام گره را از کار این جهان باز خواهد کرد؟

***

در 27 سالگی به سر میبرم و هنوز سوار قایق نشده ام. هنوز قایقی برای خودم نساخته ام. جایی خوانده بودم آنها که بیشتر فکر می کنند رنج بیشتری می کشند. بین دو سه تصمیم بزرگ مانده ام. تیک تاکِ ساعت عمر آزارم می دهد. همه چیز در حرکت است و من ساکن ام، مثل یک مترسک. پدرم می گوید حالا که خدمتت تمام شده و لیسانس (!) داری برو دنبال یک کاری. پدرم از درون من هیچ خبر ندارد. از دعوای هیچکاک و تارکوفسکی درونم خبر ندارد. زندگی کلیشه ای را دوست ندارم. اسیر و برده "سیستم" شدن را دوست ندارم.

***

با دوستم در پارک نشسته ام و بستنی می خوریم. دورتر پدری پسربچه اش را بازی می دهد. برایش از دختری می گویم که رابطه مان فقط سه ساعت طول کشید. می خندیم. می گوید: "علی، یک روزی باید مثل همین پدر بدویم دنبال توپ بچه مان". گفتم: "این همه از آرمان و هدف و تنها دوبار زندگی می کنیم حرف زدیم رسیدیم به اینجا، شدیم اینی که الان هستیم. بیا از این به بعد بیخیالشان بشویم. ببینیم به کجا می رسیم. شاید زندگی چیزی که ما می بینیم نباشد"

***

شاید زندگی همین باشد


پ.ن: عادت ندارم برگردم و متن را ویرایش کنم و خیلی به ارتباط عنوان و متن نوشته اهمیت نمی دهم. اگر ارتباطی پیدا نکردید عفو کنید.

۰