قرنطینه

به  سقف خیره شده ام، به حرفهای تو فکر میکنم و Smiths گوش میدهم. گفته بودى: "دیدی حسرت دیدنت به دلم موند؟" گفته بودم: "این وضع که تموم بشه میام دیدنت، فردای قرنطینه." انگار که گفته باشم فردای انقلاب، یا فردای آزادی. گفته بودی موهایت را برایم بلند خواهی کرد و تا آن موقع به لحظه دیدارمان فکر خواهی کرد. تو به لحظه دیدار فکر میکردی و من به امیدی که در حرفهای توست. و به موهای تو که تا آن موقع چقدر بلند خواهد شد. در هر بحرانی که ردپایی از مرگ دارد، انسان نگرانی اش از "دیگر ندیدن عزیزانش" است. چه فرقی میکند تو آنها را از دست بدهی یا آنها تو را. چه فرقی میکند زلزله ای 8 ریشتری باشد یا ویروسی کوچک. حالا "امید" برایم بادکنکی ست کوچک بر فراز تیغستانی بزرگ. امیدوارم موهایت تا آن زمان که بیایم بلند شده باشد، به اندازه طول تیغستانی که یک بادکنک کوچک باید بپیماید. امیدوارم بیایم و امیدوارم باشی، تا آن موقع

۱ ۳
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">